تبليغاتX
کلبه دوستی


طنز- اجتماعی-عمومی-ادبی... 
قلب هایی که تنیده اند

 

آسمان سفره ای گسترده به

پهنای خیال من و تو

تفال می زند دوستی به

دیوان آویخته بر ملکوت

یادش دل را می برد به گذشته ای

که دور نیست

خیالش خیس است از

باران تمنا ی رفتن

و قلب هایی که  تنیده اند

به هم

در پستویی که مهربانی

سالهاست در بند

آنهاست

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

یه بالش یه متکا

 

یه بالش یه متکا

همه داشته های وقت دلتنگیم

یه دیوار و یه هشتی

پای ایوون صداقت

بغض های گیرکرده در

ته گلو

همه سرمایه یک دلخسته

اشک های آویخته

از گونه های سرد من

و تقلایی برای نیفتادن

خش خش بالارفتن

یه مارمولک از دیوار گلی

همسایه

و خاطره ای که پنجره اش

به سمت ایوان خداست

همه

اش تقدیم تو باد

 

 

 

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

مرگ چکاوک

من نمی دونم  که  چرا
 ولی چشم

سعی میکنم  واژه ها  را با  سپیده  در  آمیزم

  تا  شوق  طلوع در ذهن همه  شب  زدگان  بمیرد.........

قصه  زمستان  سرد  و یخ زده  که گویی بهاری  در  پس او  نیست

 

مگر مرگ  چکاوک  را باور  نکرده  قرقی  که

هنوز بر بلندای این  آشیانه  حقیر

چتر  پرواز  گسترانیده

چکاوک در  سرمای  این بی  عاطفگی
مدت هاست  که  مرده  است

ما را سخنی نیست
مگر  خاطره ای که  مال  شما  نیست

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

من هنوز به ....

 

من  هنوزبه چرخیدن پاشنه درب

قدیمی باغ ملکوت

به پرواز شب پره در دل

سیاه ظلمت

به بال بال زدن سهره کنج هشتی

دل

به لکنت زبان عشق وقتی

لبریز از شوق نگاهست

به آمدن سحر از پس

این شب سیاه

به  نگاه سحری بهار

از دریچه انجماد ظلمت

امیدوارم

 

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

سحر

باد مي پيجد در كوچه هاي دلهره
ترديد امان يقين را بريده است
من در تمناي سحر
مي شكافم دل سياه ظلمت را
جاري مي شوم در حس شيرين
خاطرات
مي نويسم بياد نوشته هايي
كه در بر مي گرفت روح پر از احساس مرا
سحر مي آيد اگر
باز كنيم پنجره هاي مهرباني را

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

یه دوست وبهار

سلام  می  کنم به  مهربانی  های

یه  دوست  و بهار

سبز می  شود دشت های  خدا

وقتی  در زمین جاری می شود

شریان های  

عشق

من هنوز بر باور زمان تقلا می کنم

تا  کلبه  دوستی باز از حضور

لبریز مهربانی شود

 

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

تمنای دل

 

 

من سجاده ای گشوده بودم

به وسعت تمنای عشق

من همه کوچه های دلتنگی را آب و جارو کرده بودم

به تمنای دیدار عشق

پاسبان های حقیر پلیدی را

کیش کرده بودم

از کوچه های تمنای دل

سجاده ام را  معطر  کرده بودم

به تمنای توجه دل

من و دل و تنهایی در گاه انتظار

می پائیدیم  تا سرک بکشد

پیچک از دیوار کاهگلی همسایه

چه شکوهی دارد روئیدن عشق

وقتی که سحر می آید

در تمنای دل

دلنوشته هایم گناهی ندارد که هنوز

خانه اش تاریک است

وين دل سوخته پروانه ناپروا بود ...

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

تو مثل همه نیستی

نمی خوام فکر کنم تو هم

مثل همه ای

فراموشکار و بی وفا

تو بی آلایش زمین و

آفتاب بودی

به بهار سر زدم

چه شیرین واژه های مهربانی

 را نثارش کرده بودی

بغض هایی را که نگذاشتی

بشکفد

مرا بهار تادیب کرده

به اندازه دلتنگی ندیدنت

متهم به سرقت مهربانی

کلبه ات شدم

پنجره های دل را مدتهاست

به روی من بستی

زمزمه ای نمی شنوم

به وقت مرگ نیز واژه

آخر من خواهی بود

من لیاقت ندارم؟

که چون بهار باشم؟

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

بادبادک

قصه شیرین من وتو

من و بادبادک های سرگردان

در تعلیق زمان

حادثه ای به نمناکی  دیدار

بوی علف های باران خورده

تمنا های حقیر در دیداری بزرگ

من و تو قصه ی هبوطیم

کویریم در تلالو ماسه های

نور باران عشق

آسمان عطش می ریزد

بر زمین لم یزرع دیدار

من و تو از حادثه دیار تریم

تا سحر خواهم بود

تا خنک شدن از شبنم عشق

وقتی که لبریز از شراره های عشقم

دوستت دارم اگر چه نمی دانم چرا

 

 

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

رویا های من

 

دلگیرم از زمین و میلاد هبوط

دلتنگم از تمناهای حقیر

که رهایم نمی سازند

دشت هایی به وسعت دلهره

آزارم می دهدوقتی که پنجره را می گشایم

به سمت هوس های خام زمین

لبریزم از وسوسه های رفتن

آنگاه که آغوش می گشاید

تبسم نیازهای عاشقانه ام

دلتنگم آنقدر که باید

بشکنم این قالب تهی را

که در برگرفته رویا های بلند مرا

دوستت دارم

تا بدانی

که زمین فقط مامن تعفن  آدما نیست

 

     |   نویسنده : آشنایی که نمی خواهد بمونه   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   



کلبه دوستی


آرشیو مطالب اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی لینک دوستان طراحی وب سایت
مدیریت وبلاگ شخصی
لینک روزانه نویسندگان وبلاگ خروجی وبلاگ feed